تبليغاتX
mofda

mofda

مطالعات فکری دانشجویان

قبل از مفدا بحث جالبی در گاماس در مورد یک کتاب آغاز شده که بنده دوست داشتم مطالبی به آن بیفزایم. به دلیل طولانی شدن مطالب، مفدا را مناسب تر یافتم.

در مورد پاراگراف زیر در گاماس:

"و حالا که در دفتر کارم در کالج پيتزر نشسته ام و اين پاراگراف را مي نويسم – کالجي که بسيار آزادمنش، فوق العاده پيشرو، و به نحو چشمگيري سکولار است، طوري که وب سايت پرينستون ريويو آن را در کل کشور در رده ي چهارم کالج هايي قرار مي دهد که بر پايه ي يک برنامه ي منظم، خدا را از درس هايش کنار گذاشته – ناگهان متوجه مي شوم که در ميان همکاراني که با من در يک اتاق کار مي کنند، يکي بوديستي است که مرتبا مديتيشن مي کند، يکي هندويي است که با شور و شوق زياد با من درباره ي مکاشفات اخيرش به هنگام مطالع ي بهاگاواد - گيتا صحبت مي کند، و يکي هم خودش را ملحد پيرو وحدت وجود مي خواند و معتقد است که ارتباط روحاني خاص را با زمين دارد"

 

اين جمله : (کالجي که) بر پايه ي يک برنامه ي منظم، خدا را از درس هايش کنار گذاشته!

1- مي گويند در زمان ناپلئون، او از دانشمندي پرآوازه مي خواهد که برايش کتابي علمي نوشته و در آن آفرينش را توصيف کند (اگر اشتباه نکنم!). ناپلئون پس از مطالعه کتاب دانشمند را فرا مي خواند و مي پرسد: چرا در هيچ جاي اين کتاب نامي از خدا نبرده اي؟ و دانشمند جواب مي دهد: در توجيه پديده هاي آفرينش هيچ نيازي به تئوري خدا پيدا نکردم. و مي گويند از آن روز به بعد علم در صدد برآمد علتي به نام خدا را از تنئوري ها و نظريات علمي حذف کند. ظاهرا بد نبوده و باعث گسترش علم و شناخت حقيق ما از جهان و به تبع آن افزايش قدرت بشر در تعيين نحوه زندگي خود شده است، ولي کمي به مزاق مذهبي ها شايد خوش نيايد!

2- دانشگاه ها بنياني سکولار دارند، يعني (به نظر من) تصميم دارند در هيچ يک از مراحل کاري خود اعم از تحقيق، توجيه و توليد از پديده هاي ماورايي، و به خصوص خدا دوري گزينند. در کشور ما سالهاست دم از اسلامي کردن دانشگاه ها مي زنند. آيا اين کار عبث است؟ واقعا اسلامي کردن دانشگاه ها يعني چه؟ آيا ما در توضيح عوامل استحکام يک پل، از خواندن آيه الکرسي در افتتاح آن سخن خواهيم گفت (گرچه من خود اگر افتتاح کننده باشم اين کار را مي کنم!) و يا در فاز تست يک نرم افزار، روش هاي توکل به خدا براي مشکل دار نبودن يک نرم افزار بسيار حساس کنترل سيستم پرواز، را در چند جلسه بررسي خواهيم کرد! بي خود نيست که پس از ربع قرن هنوز مفاهيم مهندسي فرهنگي، انقلاب فرهنگي، دانشگاه اسلامي از ضعيف ترين تئوري هاي جمهوري اسلامي است.

 

در مورد جمله مذهبي بودن اساتيد که در ادامه آن مطلب مي گويد چند نمونه ديگر را اضافه مي کنم: (کتاب تاريخچه زمان را که به مناسبت تولد يکي از هم اتاقي ها خريده بوديم، خودم هم دارم مي خونمش... اين مطالب از يک مقاله انتهايي در کتاب آورده شده است)

1- کتاب تاريخچه زمان نوشته مشهورترين دانشمند زنده فيزيک (به زعم بسياري)، استيون هاوکينگ، پرفروش ترين کتاب علمي تاريخ است که در آن به بررسي تاريخ آفرينش از انفجار بزرگ تا سياهچاله ها پرداخته است. به زعم مقالات علمي منتشر شده در مورد اين کتاب، اين کتاب با باور مسيحي هم پوشاني دارد!

2- استيون هاوکينگ خود مي گويد: «بدون اشاره به مفهوم خداوند بحث درباره آغاز جهان دشوار است. کارهاي من در خصوص سرچشمه جهان در مرز ميان علم و دين قرار دارد، اما من مي کوشم در طرف علمي مرز بايستم. کاملا ممکن است خداوند به گونه اي عمل نمايد که نتوان آن را توسط قوانين توصيف نمود، اما در اين صورت تنها بايد برپايه ايمان شخصي عمل نمود». جالب است! بزرگترين دانشمند علمي فيزيک (هاوکينگ لقب لوکازين دانشگاه کمبريج که قبلا به اسحاق نيوتن و بعدها به پي. آ. ام. ديراک تعلق داشت، هم اکنون در اختيار دارد!) از خداوند سخن مي گويد.

3- او به تعهد علمي خود (من مي کوشم در طرف علمي مرز بايستم) پايبند مي ماند و در جايي از کتاب مي گويد :"مادامي که جهان آغازي داشته باشد، مي توان فرض کرد که آفريدگاري دارد (برهان کيهان شناسي). اما اگر جهان به راستي کاملا خودگنجا (self contained) است و مرز و کرانه اي نداشته باشد، آنگاه نه آغازي خواهد داشت و نه پاياني: جهان صرفا هست. آنگاه چه جايگاهي براي آفريننده مي توان متصور شد؟" و در پايان کتاب مي گويد: "با اين همه اگر ما يک نظريه کامل را کشف نماييم ... آنگاه بر ذهن خداوند آگاهي خواهيم يافت".

4- سخن معروف آينشتين را هم، همه شنيده ايم که در رد نظريه مکانيک کوانتومي مي گويد: «باور نمي کنم خداوند در آفرينش هستي، تاس انداخته باشد».

5- نيوتن عقايد استوار ديني داشته اما قانون گرانش را کشف کرد. فکرش را بکنيد اگر نيوتن در توجيه افتادن سيب به پايين، و نه به بالا، مي گفت: «الله اکبر!». چه بر سر علم و فناوري و بشر مي آمد؟!

6- در آخر بد نيست اين پاراگراف را نيز بنويسم: "ريچارد فايمن در آخرين کتاب فني خود به نام «مشخصه قانون فيزيک» مي نويسد «در حالي که در دانش فيزيک همه چيز عبارت است از شمار زياد پروتن، نوترون و الکترون، در زندگي روزمره ما درباره انسانها و تاريخ يا زيبايي و اميد سخن مي گوييم. کدام يک به خداوند نزديک تر است، زيبايي و اميد يا قوانين بنيادين؟ پاي فشردن بر هر يک از اينها و اميدواري به اينکه با جهت گيري يک جانبه به سوي يکي از اينان به درکي کامل دست خواهيم يافت، اشتباهي بيش نيست.»"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:21  توسط مهدی ناصری  | 

  1. "توجه به سلسله مراتب نيازها": يکي ديگر از مظاهر تشخيص مسئله ها، و دوري از مسئله نما ها، اين است که با توجه به سلسله نيازهاي موجود در يک جامعه، مهمترين نياز ها و کمبود و کاستي هاي شهروندان يک جامعه به درستي تشخيص داده شود. در واقع عدم توجه به سلسله مراتب نياز ها با واقعنگري يک روشنفکر منافات دارد.
  2. "علت يابي و ريشه شناسي دردها و رنج ها": اين مورد در واقع دومين وظيفه اي است که روشنفکر بر گردن خود احساس مي کند. نکته مهم در اين مسئله، يافتن علت هاي مشترک، پنهان و يا بالقوه براي چندين مشکل و دردي باشد که در جامعه وجود دارد. اين علت يابي ما را به سوي يافتن علت هاي اصلي راهنمايي مي کند.
  3. "سير تدريجي و پرهيز از هر گونه محافظه کاري و انقلابيگري": در توضيح اين بند نويسنده از يک سو محافظه کاري و از سويي ديگر انقلابيگري را مورد مذمت قرار مي دهد. اولي به اين دليل که يک محافظه کار طالب حفظ وضع موجود است که هيچگاه وضع مطلوب و آرماني براي جامعه اي نمي تواند باشد و از اين رو اين اصرار او خيانت به جامعه و ملت خود است. از طرفي "در اين نيز شک نيست که رسيدن از وضع موجود نامطلوب به وضع مطلوب ناموجود مستلزم برداشتن گام هايي است که طفره رفتن از هيچ يک از آنها امکانپذير نيست و بدين لحاظ، هرگونه انقلابيگري و طالب حرکت هاي و فعاليت هاي دفعي و آني و شتابزده و غير تدريجي بودن به معناي غفلت يا تغافل از نظام و نسق امور و محکو به شکست و نامرادي است. نه سير را بايد فراموش کرد و نه تدريج را".
  4. "صداقت، به معناي مطابقت کامل سه ساحت با يکديگر: ساحت ذهن و ضمير، يعني عقايد، احساسات و عواطف، و اراده، ساحت گفتار و نوشتار و ساحت کردار".
  5. "انصاف در مقام نقد داوري". "درست است که تجربه تاريخي به ما آموخته است که اصل بر سواستفاده از قدرت است، نه بر حسن استفاده از آن؛ اما، در عين حال، روشنفکر در مقام نقد قدرت نيز نبايد جانب انصاف را فروگذارد، يعني از ذکر نقطه قوت و جنبه مثبتي که مي بيند تغافل ورزد يا حقيقتي را به فراموشي سپارد يا به مغالطه اي دست يازد..."
  6. "آمادگي براي تحمل هرگونه محروميت و درد و رنج": روشنفکر براي احقاق حق ضعفا در برابر قدرت ها به پا خواسته است از اين رو بايد منتظر انواع محروميت ها از جانب آن قدر ت ها باشد. اين قدرت ها در راستاي کم اثر کردن مخالف از هيچ تلاشي فروگذار نيستند. "در اين ميان، صاحبان قدرت فرهنگي پا را از اين فراتر گذاشته و، با استفاده از انواع آوازه گريها، دروغ ها، و فريب کاري ها، روشنفکر را کسي معرفي مي کنند که يا با سنت و عرف مورد احترام مخالفت دارد و هنجارهاي اجتماعي را پاس نمي داد و حرمت نمي نهد يا با آنچه متون مقدس ديني و مذهبي گفته اند و زعماي دين و مذهب اثبات کرده اند مي ستيزد و، بنابراين، بدعت انگيز يا کافر است يا مروج نوعي اباحيگري و بي بندوباري اخلاقي است يا نظم و امنيت جامعه را برهم مي زند و نابود مي کند و يا در خدمت بيگانگان يا دشمن است، و از  اين طريق، مي کوشند تا عاطفه مثبت و اقبال مردم را نيز نسبت به او خدشه دار کنند و او را به نوعي غربت و تنهايي محکوم سازند". "روشنفکر بايد تحمل همه اين محروميت ها و درد و رنج ها را داشته باشد و بداند که، به تعبير انجيل مرقس (باب دهم، آيه 45) «نيامده است تا مخدوم واقع شود، بلکه تا خادم باشد و جان خود را فداي بسياري کند»".

 

بخش چهارم: بخش چهارم به نکته بسيار ظريف و مهمي اشاره مي کند که در نگاه اول شايد مهم به نظر نيايد ولي با کمي دقت مي توان گفت يکي از مهمترين مشکلاتي است که روشنفکران در جوامع رشد نيافته (از منظر روشنفکري) دچار هستند. ملکيان اين مشکل را اين گونه مطرح مي کند: "اينک، مسئله اين است که اگر، در اوضاع و احوالي، دو وظيفه تقرير حقيقت و تقليل مرارت با يکديگر تعارض يافتند چه بايد کرد و کداميک را بر ديگري ترجيح بايد داد".

طبق نظريه راس اگر دو وظيفه اصولي اخلاقي در تعارض با يکديگر قرار گرفتند، وظيفه اي که مهمتر است بايد مورد توجه قرار گيرد. با اين توضيح مي توان بحث را اين گونه باز کرد:

"کاملا ممکن و متصور است که روشنفکر خود را در وضع و حالي بيابد که در آن وضع و حال اگر حقيقتي را بر شهروندان جامعه اش برمالا سازد، نه فقط از درد و رنج آنان نکاهد، بلکه بر درد و رنج شان بيفزايد يا، بر عکس، اگر بخواهد از درد و رنج شهروندان بکاهد بايد حقيقتي را کتمان کند يا خطا يا توهمي را دست نخورده رها کند يا حتي خطا يا توهمي در ذهن و ضمير شهروندان پديد آورد. در چنين وضع و حالي، وظيفه في بادي النظر ]تعريف در کتاب به دقت بيان شده است و در اين جا مي توان آن را همان وظايف اصولي و ريشه اي را در نظر گرفت[ تقرير حقيقت مهمتر و سنگين تر است يا وظيفه في بادي النظر تقليل مرارت؟ براي کداميک بايد اولويت قائل شد؟ "

ملکيان پس از مطرح کردن چندين بحث مقدماتي ضروري در نهايت مي نويسد: "به نظر نگارنده تقرير حقيقت مقدم است بر تقليل مرارت؛ زيرا"

"اولا: چنانکه گفته شد، تقرير حقيقت از مصاديق التزام به وعده ها، يعني از وظايف في بادي النظر گذشته نگر (ناشي از افعال قبلي خود شخص) است و تقليل مرارت از وظايف في بادي النظر آينده نگر؛ و به نظر مي رسد که انجام وظايف گذشته نگر، جز در مواردي استثنايي، بر انجام وظايف آينده نگر اولويت دارد. (البته، ممکن است کسي همين مورد کنوني، يعني تعارض تقرير حقيقت و تقليل مرارت، را از موارد استثنايي بداند)."

ثانيا: اگر بيشتر افق زماني طولاني تري را در نظر داشته باشيم "مي توان گفت که، روي هم رفته، دانستن حقايق ، در قياس با گرفتار اباطيل و اوهام بودن کمتر درد و رنج زا و بيشتر درد و رنج زداست".

ثالثا: "غافلان و بي خبران اگر روزي دريابند که کساني حقيقت را از آنان کتمان کرده اند و فريبشان داده اند از احساس فريب خوردگي خود دستخوش درد و رنجي مي شوند بمراتب بيش از درد و رنجي که در حين غفلت و بي خبري از تحملش معاف بوده اند".

رابعا: کتمان حقيقت با هر توجيهي، حتي به خاطر تقليل مرارت، اگر روزي معلوم شود باعث از بين رفتن اعتکاد مردم به روشنفکران مي شود "و درد و رنج ناشي از اين بي اعتمادي، آن هم در جايي که مرجع ديگري براي اعلام حقيقت وجود ندارد، کم نيست".

"خامسا: از توانيي شگفت انگيزي که انسان در انطباق دادن (Adaptation) خود با محيط دارد غافل نبايد شد. درست است که اطلاع بر بسياري از حقايق، بيدرنگ و موقتا، درد و رنج مي زايد، اما انسان همواره مي تواند، دير يا زود و کم و بيش، خود را با وضع معرفتي جديد انطباق دهد."

 

"ملاحظه شد که نگارنده، در عين اينکه رجحان وظيفه تقرير حقيقت را بر وظيفه تقليل مرارت شهود مي کند، دليل قاطعي به سود ترجيح تقرير حقيقت بر تقليل مرارت ندارد. با اين همه، بر اين نکته تاکيد دارد که هر چه التزام روشنفکر به اخلاق و معنويت بيشتر مي شود ميزان اهميت و فوريت اين مسئله (ظاهرا) لا ينحل در نظرش فزوني مي گيرد. و اين است وجه تراژيک زندگي روشنفکري".

----------------------

مهرورزي و غمخواري ما نسبت به همه انسان ها، به ويژه افتادگان و درماندگان که هيچ سخنگويي ندارند، دم افزون باد!

-------- پايان--------

در پايان مطالعه ساير بخش هاي اين کتاب را به همه دوستان توصيه مي نمايم به چند دليل:

1-   برخلاف بسياري از نوشته هاي، حتي، روشنفکران ديگر، اين کتاب به شکوهمندي بنا هايي (گرچه شايد در نظر بسياري نادرست) روي پايه هاي مستحکم عقلانيت بنا مي کند. به بيان ديگر مي توانم بگويم عقلانيت در تمام بخش هاي کتاب موج مي زند.

2-   مسايل و نتيجه ها به دقت تمام و با حساسيتي مثال زدني مطرح مي شوند و از لحاظ روش مندي تجربه مطالعاتي خوبي براي دانشجويان مي تواند باشد تا با اخلاق منطق مندي در نوشته هاي فکري آشنا شوند.

3-   اين کتاب علاوه بر ساختار محتوايي خود، در ساختار ظاهري و زباني نيز بسيار دقيق بوده و مي تواند الگوي مناسبي براي ادبيات روشنفکري باشد. استفاده بسيار مناسب از کلمات، آواها، علائم سجاوندي و جمله بندي هاي بسيار روان و مناسب، اين تفکر نادرست را که زبان فارسي قابليت بيان مطالب فني در چنين حوزه هايي را ندارد، از ذهن پاک مي کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:14  توسط مهدی ناصری  | 

(پاره دوم متن)
بخش سوم: نويسنده در اين بخش ابتدا جايگاه اخلاقي وظايف روشنفکري را تبيين نموده و با ارائه برداشتي جالب از آن، به بيان لوازمي مي پردازد که يک روشنفکر اخلاقا ملتزم به آنهاست.
"روشنفکري يک شغل و حرفه هم نيست (اگرچه روشنفکر مي تواند شغل و حرفه اي هم داشته باشد). روشنفکر نمي تواند ايدوئولوژي پرداز باشد. طراح يک آرمانشهر (utopianist) هم نمي تواند باشد (اگر چه خود به آرمان ها و ارزش هايي دلبسته و پايبند است). دولتمرد و رجل سياسي هم نيست. و بالاخره، نه از جايي براي مردم خبري آورده است و نه از آينده مردم خبري مي دهد و، بنابراين، اصلا و ابدا رسالت پيامبرانه (prophecy) –به هردو معناي کلمه- هم ندارد."
او روشنفکر را کسي مي داند که "به دو وظيفه اخلاقي که، به اقتضاي دانايي ها و توانايي هاي خود، بر عهده خود ديده است عملا ملتزم شده است" و اين دو وظيفه همان است که گفتيم.
حال سوالي که مطرح مي کند اين است:"آيا تقرير حقيقت و تقليل مرارت دو وظيفه اخلاقي اند؟" او با تکيه بر شش اصل پايه اي نظريه راس، اين دو وظيفه را وظايف اخلاقي توصيف مي کند.
او تا اين مرحله توانسته است، در يک بستر کاملا عقلاني و با نظرياتي که خواستگاهي غير از وحي دارند، پايه هاي اخلاقي همه فهم را بنا نهد و سپس با توصيف کارکردگرايانه اي از نقش يک روشنفکر، ساختمان اين نهاد را بر روي آن پايه ها بسازد. حال نوبت آن است که ويژگي هاي دقيق اين ساختمان را ذکر کند. ويژگي جالب اين توصيف، خواستگاه اخلاقي بودن آن است. او تمامي نظريات خود را با پيش فرض هايي که در بخش اول بيان شده است، توصيف مي دهد.
در ادامه آدابي را براي يک روشنفکر بيان کرده و آنها را لازمه زندگي يک روشنفکر در ساحت اجتماعي مي داند. اين آداب عبارتند از:
1. عقلانيت: تعريفي که از عقلانيت در دو ساحت نظري و عملي مي کند زيباترين تعريفي است که تا به حال شنيده بودم:
• عقلانيت نظري: "به معناي متناسب ساختن ميزان دلبستگي و پايبندي به يک عقيده با قوت بينات و شواهدي است که آن عقيده را تاييد مي کنند".
• عقلانيت عملي: "به معناي متناسب ساختن آلات و وسايل و افعال با غايات و اهداف و اغراض است".
2. "شک ورزي، يعني جرات و اقدام به شک در درستي يا نادرستي هر باور يا کاري که کسي يا کساني يا همه کسان آن را درست يا نادرست مي دانند، در همه چيز شک کن" او صيغه همه را کمي محدودتر مي داند و بيان مي کند که "هر چند به فعليت رسيدن اين وظيفه بالقوه (شک کردن، و جالب است که شک کردن را يک وظيف براي روشنفکر مي داند) در گرو پيدايش مسايل نظري يا مشکلات عملي خاصي است" شک ورزي "راه را بر هر گونه جزم و جمود غير عقلاني (dogmatism) مي بندد" و با شرط و محدوديتي که روي آن مي گذارد (پيدايش مسايل نظري خاص يا مشکلات عملي) راه را بر هر گونه شک ورزي مطلق به طوري که نظام امور را به هم ريزد، مي بندد.
3. "نقادي، يعني هيچ کس را تجسم حق يا مجسمه باطل ندانستن و، بنابراين، هيچ باور يا کاري را بيدليل نپذيرفتن يا بيدليل وانزدن". او مفهوم نقادي را به خصوصيات ديگري هم سوق مي دهد و براي نمونه نقادي افکار عمومي را دليلي براي عوامزده (populist) نبودن روشنفکر دانسته و آن را مانع دچار شدن روشنفکر به دو بيماري تعصب (fanaticism) و پيشداوري (prejudice) مي داند و در نهايت، نقادي را محرک روشنفکر براي رسيدن به نوع خاصي از برابري طبلي (egalitarianism) معرفي مي کند.
4. "عدم تعلق به يک ايدئولوژي. نقادي روشنفکر شامل حال خودش هم مي شود. از اين رو، روشنفکر مي کوشد تا از هر گونه خودشيفتگي (narcissism) نيز بپرهيزد و نتيجه پرهيز از خودشيفتگي عدم تعلق به يک ايدئولوژي است". او ايدئولوژيک نينديشيدن را حالتي مي داند که در آن روشنفکر "در باب عقايد يا افعال خود نيز از مطالبه دليل و سنجش عقلي دليل يا ادله، از موضعي ناظرانه، غفلت يا تغافل نورزد".
5. "سعي در جهت کاستن از آثار و نتايج منفي تخصص گرايي." تخصص گرايي و درگيري عميق هر يک از انديشمندان در حوزه علوم خود، باعث نرسيدن يافته هاي آنها به اطلاع بقيه انديشمندان در حوزه هاي ديگر و نيز مردم مي شود. او مي گويد :"آگاهانيدن شهروندان از يافته هاي علمي و فکري دانشمندان ضامن موفقيت مديريت علمي جامعه و شکست مديريت هاي ناشي از جهل، خطا، و سوءنيت است، و کيست که نداند که، در هر جامعه، بيشترين درد و رنجي که مردم مي کشند ناشي از مديريتي است که به سه بيماري جهل، خطا، و سوءنيت دچارند؟"
6. "استفاده از گفتار عاري از ابهام، ايهام، و غموض." اين توانايي در درجه اول براي هر متخصصي يک هنر است تا يک فن. به بياني عمده عامل بي خبري متخصصان رشته هاي مختلف از يافته هاي علمي يکديگر، در درجه اول، و بي خبري مردم عامه از آنها، در درجه دوم، اين است که، هر يک از آنها به زبان فني و تخصصي خود سخن مي گويند. روشنفکر با آشنايي از زبان هر دو طرف وظيفه ساده سازي اين زبان ها را بر عهده دارد.
7. "تمييز مسائل از مسئله نماها": نويسنده معتقد است که قدرتمندان يک جامعه همواره براي منصرف ساختن اذهان شهروندان از مسايل، مشکلات و نابساماني هاي واقعي، که خود در جامعه پديد آورده اند، يک رشته مسائل کاذب در جامعه مطرح کرده و از آنها براي سرپوش گذاشتن بر مشکلات واقعي بهره جسته اند. "روشنفکري که سعي در کاهش درد و رنج هاي واقعي مردم دارد، همواره، بايد مراقب باشد تا در دام نيفتد و شبه مسئله را مسئله نينگارد." (ادامه دارد)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 18:10  توسط مهدی ناصری  | 

کتاب: راهي به رهايي- جستارهايي در عقلانيت و معنويت.
نويسنده: مصطفي ملکيان. 1380
از مقاله : تقرير حقيقت و تقليل مرارت – وجه اخلاقي و تراژيک زندگي روشنفکري
توجه: اين نوشته به هيچ وجه سنديت لازم در مورد گفته هاي نگارنده اصلي مطلب را ندارد. چرا که بسياري از استدلال ها و توضيحات منطقي و عقلاني نويسنده بيان نشده و بيشتر به نتايج گرفته شده پرداخته شده است. قضاوت در مورد اين نوشته منوط به مطالعه کامل متن اصلي و آگاهي از تمام پيش فرض هاي مطرح شده در آن، است.

اين نوشته زيبا و دقيق در 4 بخش بسيار منسجم و هدفمند تهيه شده است. در بخش اول چارچوبي از نظريه مورد قبول خود در مورد وظايف اخلاقي بنا مي هد. در بخش دوم به بيان وظايف روشنفکري و توضيح مدعاي خود از منظر اجتماعي مي پردازد و در بخش سوم مدعاي تعريفي خود از روشنفکري را اثبات اخلاقي مي کند و وظايف يک روشنفکر را وظايف اخلاقي توصيف مي کند. و در بخش چهارم به بيان راه حل خود در مواردي مي پردازد که بين دو وظيفه عمده روشنفکر تناقض پديد مي آيد.
بخش اول: نويسنده به تشريح نظريه اي در مورد اخلاق مي پردازد. نظريه مورد پذيرش نويسنده، متعلق به «سر ويليم ديويد راس»، فيلسوف اخلاق انگليسي (1971-1877) است که در آن شش وظيفه اخلاقي بنيادين، بيان شده است. اين نظريه در واقع تلاشي براي اجماع نکته نظرات مثبت فلسفه اخلاق وظيفه گروانه (Deontologistic) کانت و فلسفه اخلاق نتيجه گروانه (consequentialistic) فيلسوفان فايده نگري (utilitarianist) مانند بنتام و ميل، است.
شش وظيفه راس در دو دسته عمده، "عبارتند از:
• وظايف گذشته نگر:
1. وظايف گذشته نگر ناشي از افعال قبلي خود شخص عامل.
o التزام به وعده ها.
o جبران افعال نادرست در قبال ديگران.
2. وظايف گذشته نگر ناشي از افعال قبلي اشخاص ديگر، يعني انواع حقشناسي و سپاسگزاري.
• وظايف آينده نگر (وظايفي که سببساز آنها آثار و نتايج مثبتي است که در آينده بر اجراي آنها مترتب مي شود):
3. نيکوکاري (يا: احسان): يعني ايجاد بيشترين خير ذاتي ممکن.
4. عدم بدکاري: يعني اجتناب از آزار و آسيب رساندن به ديگران (که از نيکوکاري مهمتر است).
5. دادگري (يا: عدالت)، يعني توزيع امور التذاذآور بر حسب استحقاق اشخاص.
6. اصلاح نفس."
هدف نويسنده از بخش اول بنيان يک مرجع فکري براي اخلاقي توصيف کردن يک امر است. او با پذيرش اين چارچوب به ادامه بحث خود در بخش هاي بعدي مي پردازد و در آن سعي مي کند با ارائه تعريفي بر پايه اخلاق از روشنفکري و وظايف روشنفکر، به تفصيل در مورد آداب روشنفکري بپردازد. او در پايان بخش اول مي نويسد: "نگارنده خطوط کلي نظريه راس را مي¬پذيرد و، در دنباله مقال نيز، قصدي جز عرضه راي شخصي خويش، که تا حدي بر نظريه راس مبتني است، ندارد."
بخش دوم: "مي توانم ادعا کنم که بهروزي هر جامعه، از جمله، در گرو وجود نهادي است که حتي المقدور دو کارکرد داشته باشد:
1. يک اينکه، در مقام نظر، حقايق (يعني باورهاي درستتر) را به آستانه آگاهي شهروندان برساند،
2. و ديگر آنکه، در مقام عمل، از درد و رنج شهروندان بکاهد؛ و به نظر مي رسد که نهضت يا قشر روشنفکري، هم از آغاز، تلويحا يا تصريحا، و به وجهي کم يا بيش آشکار، همين دو داعيه را داشته است."
تمامي متفکران و انديشمندان در مدعي جستن حقيقت هستند ولي فاصله يک حقيقت يافت شده تا فهم عامه تا طي نشود جامعه از برکات اين يافته بهره اي نخواهد برد. "و طي اين فاصله و پر کردن اين شکاف بر عهده روشنفکران است. روشنفکر، از اين حيث، در مرز ميان متخصصان علوم و معارف و عامه شهروندان ايستاده است و آخرين دستاوردهاي علمي و فرآورده هاي فکري متخصصان را دريافت مي کند، آنها را، در عين محفوظ داشتن اصالت و عمقشان، در خور هاضمه فاهمه عامه شهروندان مي کند، و، با استفاده از ابزارهاي باورآفريني، به آستانه آگاهي آنان مي رساند"
نيازي نيست تا خواننده به تعارض بين اين تعريف از روشنفکري با آنچه که ديگر شنيده است بينديشد، بلکه پذيرفتن چنين نهادي در يک جامعه مي تواند فارغ از هر اسم و عنواني نقطه مشترک همگان بوده و ما را در ادامه بحث ياري رساند.
نويسنده در مورد اين گفته خود که "حقيقت تا به ساحت ذهن و ضمير شهروندان نرسد جامعه از اثرات آن بهره مند نمي شود" به تقرير مبناي مدعاي خود مي پردازد که در تشريح آن به "اصالت باور" اشاره مي کند.
همچنين عنوان مي دارد که به "تقرب به حقيقت" قائل است و به همين دليل از عنوان هايي مانند "باورهاي درستتر" استفاده مي کند نه باور درست. اين نظر او در مقابل نظريات شکاکيون و جزم انديشان قرار مي گيرد و با عنوان کلي تفکر انتقادي شناخته مي شود.
پس به طور کلي در بخش دوم نويسنده دو وظيفه کلي براي روشنفکر بيان مي دارد که عبارتند از:
1. تقرير حقيقت: پس از تعريف دقيقي از جايگاه باور و اهميت فوق العاده آن مي گويد: روشنفکر "تا آنجا که در توان دارد، از نيروهاي باوراننده سود مي جويد تا بتواند، به صورتي مستمر و دياليکتيکي، باورهاي درستتر را به آستانه آگاهي شهروندان بکشاند و آنها را جانشين باورهاي نادرستتر سازد".
2. تقليل مرارت: روشنفکر"علاوه بر پرداختن به علل و عوامل دروني زاينده درد و رنج، به علل و عوامل بيروني اي که مانع کاهش درد و رنج ها مي شوند مي پردازد و، در اين ميان، علي الخصوص به نقد بي امان علل و عوامل انساني، يعني کساني که قدرت هاي اقتصادي، سياسي، و فرهنگي خود را در جهت افزايش – يا منع از کاهش – درد و رنج آدميان به کار گرفته ند، روي مي کند"
او بخش دوم را با اين دو تعريف به پايان مي برد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 16:35  توسط مهدی ناصری  | 


FREE Hit Counters!