تبليغاتX
mofda

mofda

مطالعات فکری دانشجویان

کتاب: جامعه شناسی خودمانی
نویسنده: حسن نراقی. 1380

قرار شد از این به بعد، مقدمه یا یک فصل از یک کتاب را بصورت خلاصه بنویسیم که هم حق مؤلف حفظ شود و هم اینکه اجازه بدهیم که بخشهای دیگر کتاب را خود خوانندگان بخوانند تا از جذابیت کتاب کاسته نشود.

در این نوشته، نکات مهم و جالبی را که در این کتاب دیده ام، به اختصار می آورم. به امید اینکه با تهیه ی این کتاب و تعمق در آن و تشویق دیگران به مطالعه ی آن و اصلاح تدریجی برخی خصوصیاتمان، به حرکت تدریجی مان به سوی آزادیخواهی و اصلاحات واقعی، سرعت بیشتری بدهیم. به نظرم این کتاب آنقدر گویا و روان هست که لزومی به نوشتن تحلیل خاصی در قبال آن نمی بینم. در واقع خودم را در حدّی نمی دانم که تحلیلی بر اینگونه کتابها بنویسم.

کتاب جامعه شناسی خودمانی، نوشته ی حسن نراقی، یکی از معدود کتابهایی بود که درسالهای اخیر، صراحتاً و بی پرده، به بحث و بیشتر بیان صفات ما ایرانیان پرداخته بود.

نگارنده، در این کتاب به طور خلاصه تعدادی از صفات جامعه ایرانی را برشمرده و در سرتاسر کتاب بر این نکته تأکید دارد که تمامی دردها و مشکلات جامعه ی ایرانی و راز عقب ماندگیهای ما در طول تاریخ، اثرات همین صفات بوده است و باید ریشه ی همه ی مشکلاتمان را در خلق و خو و شخصیت خودمان جستجو کنیم، نه در عوامل ثانویه ای مانند استعمار و استثمار! که آنها نیز مرهون همین خلق و خوی پر نقص ایرانی هستند.

نراقی در مقدمه ی کتاب، یک نمای کلی از جامعه ی ایرانی به دست می دهد و از برخی علتهایی که این روزها از آنها به عنوان علل عقب ماندگی ایرانیان یاد می شود، انتقاد می کند: «میگفت اگر اعراب به ما حمله نمی کردند، وضع ما این نبود؛ گفتم مرد حسابی! اولاً حالا که حمله کرده اند و ما کاری راجع به حادثه ای که هزار و چهارصد سال پیش اتفاق افتاده نمی توانیم بکنیم، فعلاً مواظب باش دوباره بهت حمله نکنند؛ وانگهی مگر پرو و شیلی و آرژانتین که مورد حمله ی اعراب قرار نگرفتند، آنها بی مشکل ماندند؟ همه ی بدبختی ها برای افغان ها و ایرانی ها از مسلمانی ماند و غیرمسلمانهای زامبیا و اتیوپی و کلمبیا الحمدلله هیچ مشکلی ندارند؟ مسیحی های سیاهپوست موزامبیک از شدت وفور نعمت همه مجبورند رژیم بگیرند!»

نراقی در بخشی از مقدمه، با اشاره به نقلی از کتاب «سازگاری ایرانی» مهندس مهدی بازرگان، به انتقاد از برخی از دلایل مبنی بر «سرّ بقای سه هزار ساله ی ایران» می پردازد: «وقتی بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود، تا آخرین نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن، سرسختی و مخالفت نکند، بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد، اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه ی گرمتر از آش شده صرف و نحو بنویسد یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته، دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند، در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصائد را بگوید، غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور و خدمتگزار و وزیر فرزندانش گردد، یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد درآمده، به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند، دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردم از صفحه ی روزگار برداشته شود ... در حمله ی مغول دیدیم که شرق و شمال به علت مختصر مقاومت با خاک یکسان شد، ولی امرای فارس تسلیم شدند و سالم ماندند»

نویسنده، به نقل از کتاب «نجات» دکتر علی محمد ایزدی، نقل هایی را از صاحبنظران داخلی و خارجی درباره ی خلق و خوی ایرانیان می آورد:
«شاردن سیاح مشهور فرانسوی: ایرانیان بیش از هر چیز دلشان می خواهد زندگی کنند و خوش باشند. بسیار مخفی کار، متقلب و بزرگترین متملقین عالم هستند. به غایت دروغگو و ...
سر پرسی سایکس در کتاب هشت سال در ایران: تباهی اخلاقی و بی صفتی ایرانی بدبختانه ضرب المثل است... از تمامی صفاتی که سیرت ایرانی را تشکیل می دهند، بعد از خودخواهی بی حد، حرص پایدار در کسب مال و جمع ثروت از راه حلال و غیر حلال است
از قول قائم مقام فراهانی:
آه از این قوم بی همت و بی دین - کرد ری، ترک خمسه، لر قزوین
عاجز و مسکین هر چه دشمن و بدخواه - دشمن و بدخواه هر چه عاجز و مسکین»

در ادامه ی این کتاب، به 15 صفت اصلی ایرانیان در فصل های جداگانه پرداخته شده است اولین آنها را مختصراً در زیر می آورم:

با تاریخ بیگانه ایم: نراقی ضمن یادآوری این مسئله که «حتی تحصیلکرده هایمان خیلی با تاریخ میانه ی خوبی ندارند»، یکی از مهمترین مشکلات جامعه ی ایرانی را بیگانگی با تاریخ می خواند و یادآور میشود که «از هر چیزی بدترش هم وجود دارد»: «وقتی تازی ها با شعار برادری و برابری به ایران متعلق به امپراطور ساسانی و نه متعلق به ایرانی حمله ور شدند، واقعیت ساده ی تاریخی این است که فشارهای هیئت حاکمه با بدبختی ها و نکبت هایی که برای مردم بینوا فراهم کرده بود، زمینه ی خوش باوری را برای باور برادری و برابری اهدایی قوم مهاجم از مدتها قبل فراهم کرده بودند و همینطور شد که تا آمد تفرعن و نژادپرستی و برتری جویی اموی را احساس کند، کارش از کار گذشته بود و چاره ای جز تمکین نداشت. آن وقت مجبور شد حدود دویست و پنجاه سال دست و پا بزند تا بالاخره بتواند راه هایی برای رهایی بیابد»

این روزها در هر محفلی می نشینیم که پر از مدعّی است، آنهم مدعیانی که هیچ وقت، چه در زمان انقلاب 57 و چه در حال حاضر، حتی دستی هم بر آتش نداشته اند و فقط مدعی بوده اند، بحث که به وضعیت جامعه و وضعیت فرهنگی و اجتماعی آن میرسد، بلافاصله بحث هخامنشیان و کورش و سایر پادشاهان قدرتمند ایرانی را پیش می کشند. نراقی در ادامه ضمن انتقاد از تفاخر بی مورد و ساده لوحانه به گذشته و «ذرع نکرده پاره کردن» ایرانیان، می نویسد: «حالا هی به یاد یزدگرد باد به غبغب بینداز و آه بکش و نور به قبرش بفرست. آدم محترم! اگر خوب بود که نگهش می داشتی.»

وی با انتقاد از توجه نداشتن ایرانیان به تاریخ حتی نزدیک کشورمان، می نویسد: «ببینید در ایران امروز، هر کس می خواهد شعار قشنگ بدهد و مورد توجه قرار گیرد، بلافاصله به سراغ عدالت می رود، حتی آنهایی که اول کار خود مروّج بی عدالتی ها بودند»

نراقی با بیان اینکه باید حافظه ی تاریخی داشته باشیم و نباید همه ی مطالب را خودمان تجربه کنیم، به جنگهای ایران و روسیه و عهدنامه های گلستان و ترکمانچای اشاره میکند و از نقش انگلیسی ها می نویسد، اما نقش حضرت خاقان (فتحعلیشاه قاجار) را (و به واقع نقش خودمان را) مهم ترین علت اصلی این ننگها می داند و می نویسد: «... منکر نقش خاقان نمی شود شد که یک تنه برای همه ی کشور تصمیم می گرفت، در حالی که بزرگترین هنرش تزیین ریش بلندش بود و افزایش شمار فرزندان ذکور و اناثش که حتی خودش هم تعداد دقیق آنها را نمی دانست. انگلیسی ها هم وقتی بخواهند اعمال نفوذ کنند حداقل در معامله با آدم با شعور مجبورند یک چیزی بیشتر بدهند و یک کمی کمتر ببرند. نقش و تأثیر اصلی مال خودمان است»

نویسنده در بخشهای دیگر کتاب، به بیان سایر صفات ایرانی و در برخی جاها به بررسی تاریخی و آماری آنها می پردازد. صفاتی از قبیل حقیقت گریزی و پنهان کاری ما، ظاهرسازی ما، خودمحوری و برتری جویی ما، ریاکاری و فرصت طلبی ما، ایرانیان و توهم دائمی توطئه و ...

نراقی در این کتاب، در وصف ایرانیان، دو شعر آورده که خواندن آنها خالی از لطف نیست:

« فریدون تولّلی درسالهای بعد از 1340 در آن موقع که از فعالیت های اجتماعی مأیوس شده از دست همه فریاد میزند:
ترسم، ز فرط شعبده چندان خرت کنند... تا داستان عشق وطن باورت کنند
من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش... بس کن تو، ور نه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم، ز دست چون تو، نخیزد خیانتی... خدمت مکن، که رنجه، به صد کیفرت کنند
گر وا کند حصار قزل قلعه لب به گفت... گوید چه پیش چشم تو، با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز... دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده، در کف ضحاک و این گروه... خواهان، که باز کاوه ی آهنگرت کنند»

نویسنده «در انتها برای ادای دین و احترام به فرهیختگانی که در زمره ی نخستین دردشناسان این کشور بودند»، شعری را از ملک الشعرای بهار آورده است که من هم بعنوان حسن ختام این مطلب در اینجا می آورم:
«این دود سیه فام که از بام وطن خاست... از ماست که بر ماست
وین شعله ی سوزان که برآمد ز چپ و راست... از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم... با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست... از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم... بر خاک ببالیم!
لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست... از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است... زین قوم شریف است
نه جرم ز عیسی، نه تعدّی ز کلیساست... از ماست که بر ماست
گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالی است... بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالاست... از ماست که بر ماست»
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:19  توسط حمیدرضا حسینی  | 


FREE Hit Counters!