(پاره دوم متن)
بخش سوم: نويسنده در اين بخش ابتدا جايگاه اخلاقي وظايف روشنفکري را تبيين نموده و با ارائه برداشتي جالب از آن، به بيان لوازمي مي پردازد که يک روشنفکر اخلاقا ملتزم به آنهاست.
"روشنفکري يک شغل و حرفه هم نيست (اگرچه روشنفکر مي تواند شغل و حرفه اي هم داشته باشد). روشنفکر نمي تواند ايدوئولوژي پرداز باشد. طراح يک آرمانشهر (utopianist) هم نمي تواند باشد (اگر چه خود به آرمان ها و ارزش هايي دلبسته و پايبند است). دولتمرد و رجل سياسي هم نيست. و بالاخره، نه از جايي براي مردم خبري آورده است و نه از آينده مردم خبري مي دهد و، بنابراين، اصلا و ابدا رسالت پيامبرانه (prophecy) –به هردو معناي کلمه- هم ندارد."
او روشنفکر را کسي مي داند که "به دو وظيفه اخلاقي که، به اقتضاي دانايي ها و توانايي هاي خود، بر عهده خود ديده است عملا ملتزم شده است" و اين دو وظيفه همان است که گفتيم.
حال سوالي که مطرح مي کند اين است:"آيا تقرير حقيقت و تقليل مرارت دو وظيفه اخلاقي اند؟" او با تکيه بر شش اصل پايه اي نظريه راس، اين دو وظيفه را وظايف اخلاقي توصيف مي کند.
او تا اين مرحله توانسته است، در يک بستر کاملا عقلاني و با نظرياتي که خواستگاهي غير از وحي دارند، پايه هاي اخلاقي همه فهم را بنا نهد و سپس با توصيف کارکردگرايانه اي از نقش يک روشنفکر، ساختمان اين نهاد را بر روي آن پايه ها بسازد. حال نوبت آن است که ويژگي هاي دقيق اين ساختمان را ذکر کند. ويژگي جالب اين توصيف، خواستگاه اخلاقي بودن آن است. او تمامي نظريات خود را با پيش فرض هايي که در بخش اول بيان شده است، توصيف مي دهد.
در ادامه آدابي را براي يک روشنفکر بيان کرده و آنها را لازمه زندگي يک روشنفکر در ساحت اجتماعي مي داند. اين آداب عبارتند از:
1. عقلانيت: تعريفي که از عقلانيت در دو ساحت نظري و عملي مي کند زيباترين تعريفي است که تا به حال شنيده بودم:
• عقلانيت نظري: "به معناي متناسب ساختن ميزان دلبستگي و پايبندي به يک عقيده با قوت بينات و شواهدي است که آن عقيده را تاييد مي کنند".
• عقلانيت عملي: "به معناي متناسب ساختن آلات و وسايل و افعال با غايات و اهداف و اغراض است".
2. "شک ورزي، يعني جرات و اقدام به شک در درستي يا نادرستي هر باور يا کاري که کسي يا کساني يا همه کسان آن را درست يا نادرست مي دانند، در همه چيز شک کن" او صيغه همه را کمي محدودتر مي داند و بيان مي کند که "هر چند به فعليت رسيدن اين وظيفه بالقوه (شک کردن، و جالب است که شک کردن را يک وظيف براي روشنفکر مي داند) در گرو پيدايش مسايل نظري يا مشکلات عملي خاصي است" شک ورزي "راه را بر هر گونه جزم و جمود غير عقلاني (dogmatism) مي بندد" و با شرط و محدوديتي که روي آن مي گذارد (پيدايش مسايل نظري خاص يا مشکلات عملي) راه را بر هر گونه شک ورزي مطلق به طوري که نظام امور را به هم ريزد، مي بندد.
3. "نقادي، يعني هيچ کس را تجسم حق يا مجسمه باطل ندانستن و، بنابراين، هيچ باور يا کاري را بيدليل نپذيرفتن يا بيدليل وانزدن". او مفهوم نقادي را به خصوصيات ديگري هم سوق مي دهد و براي نمونه نقادي افکار عمومي را دليلي براي عوامزده (populist) نبودن روشنفکر دانسته و آن را مانع دچار شدن روشنفکر به دو بيماري تعصب (fanaticism) و پيشداوري (prejudice) مي داند و در نهايت، نقادي را محرک روشنفکر براي رسيدن به نوع خاصي از برابري طبلي (egalitarianism) معرفي مي کند.
4. "عدم تعلق به يک ايدئولوژي. نقادي روشنفکر شامل حال خودش هم مي شود. از اين رو، روشنفکر مي کوشد تا از هر گونه خودشيفتگي (narcissism) نيز بپرهيزد و نتيجه پرهيز از خودشيفتگي عدم تعلق به يک ايدئولوژي است". او ايدئولوژيک نينديشيدن را حالتي مي داند که در آن روشنفکر "در باب عقايد يا افعال خود نيز از مطالبه دليل و سنجش عقلي دليل يا ادله، از موضعي ناظرانه، غفلت يا تغافل نورزد".
5. "سعي در جهت کاستن از آثار و نتايج منفي تخصص گرايي." تخصص گرايي و درگيري عميق هر يک از انديشمندان در حوزه علوم خود، باعث نرسيدن يافته هاي آنها به اطلاع بقيه انديشمندان در حوزه هاي ديگر و نيز مردم مي شود. او مي گويد :"آگاهانيدن شهروندان از يافته هاي علمي و فکري دانشمندان ضامن موفقيت مديريت علمي جامعه و شکست مديريت هاي ناشي از جهل، خطا، و سوءنيت است، و کيست که نداند که، در هر جامعه، بيشترين درد و رنجي که مردم مي کشند ناشي از مديريتي است که به سه بيماري جهل، خطا، و سوءنيت دچارند؟"
6. "استفاده از گفتار عاري از ابهام، ايهام، و غموض." اين توانايي در درجه اول براي هر متخصصي يک هنر است تا يک فن. به بياني عمده عامل بي خبري متخصصان رشته هاي مختلف از يافته هاي علمي يکديگر، در درجه اول، و بي خبري مردم عامه از آنها، در درجه دوم، اين است که، هر يک از آنها به زبان فني و تخصصي خود سخن مي گويند. روشنفکر با آشنايي از زبان هر دو طرف وظيفه ساده سازي اين زبان ها را بر عهده دارد.
7. "تمييز مسائل از مسئله نماها": نويسنده معتقد است که قدرتمندان يک جامعه همواره براي منصرف ساختن اذهان شهروندان از مسايل، مشکلات و نابساماني هاي واقعي، که خود در جامعه پديد آورده اند، يک رشته مسائل کاذب در جامعه مطرح کرده و از آنها براي سرپوش گذاشتن بر مشکلات واقعي بهره جسته اند. "روشنفکري که سعي در کاهش درد و رنج هاي واقعي مردم دارد، همواره، بايد مراقب باشد تا در دام نيفتد و شبه مسئله را مسئله نينگارد." (ادامه دارد)
بخش سوم: نويسنده در اين بخش ابتدا جايگاه اخلاقي وظايف روشنفکري را تبيين نموده و با ارائه برداشتي جالب از آن، به بيان لوازمي مي پردازد که يک روشنفکر اخلاقا ملتزم به آنهاست.
"روشنفکري يک شغل و حرفه هم نيست (اگرچه روشنفکر مي تواند شغل و حرفه اي هم داشته باشد). روشنفکر نمي تواند ايدوئولوژي پرداز باشد. طراح يک آرمانشهر (utopianist) هم نمي تواند باشد (اگر چه خود به آرمان ها و ارزش هايي دلبسته و پايبند است). دولتمرد و رجل سياسي هم نيست. و بالاخره، نه از جايي براي مردم خبري آورده است و نه از آينده مردم خبري مي دهد و، بنابراين، اصلا و ابدا رسالت پيامبرانه (prophecy) –به هردو معناي کلمه- هم ندارد."
او روشنفکر را کسي مي داند که "به دو وظيفه اخلاقي که، به اقتضاي دانايي ها و توانايي هاي خود، بر عهده خود ديده است عملا ملتزم شده است" و اين دو وظيفه همان است که گفتيم.
حال سوالي که مطرح مي کند اين است:"آيا تقرير حقيقت و تقليل مرارت دو وظيفه اخلاقي اند؟" او با تکيه بر شش اصل پايه اي نظريه راس، اين دو وظيفه را وظايف اخلاقي توصيف مي کند.
او تا اين مرحله توانسته است، در يک بستر کاملا عقلاني و با نظرياتي که خواستگاهي غير از وحي دارند، پايه هاي اخلاقي همه فهم را بنا نهد و سپس با توصيف کارکردگرايانه اي از نقش يک روشنفکر، ساختمان اين نهاد را بر روي آن پايه ها بسازد. حال نوبت آن است که ويژگي هاي دقيق اين ساختمان را ذکر کند. ويژگي جالب اين توصيف، خواستگاه اخلاقي بودن آن است. او تمامي نظريات خود را با پيش فرض هايي که در بخش اول بيان شده است، توصيف مي دهد.
در ادامه آدابي را براي يک روشنفکر بيان کرده و آنها را لازمه زندگي يک روشنفکر در ساحت اجتماعي مي داند. اين آداب عبارتند از:
1. عقلانيت: تعريفي که از عقلانيت در دو ساحت نظري و عملي مي کند زيباترين تعريفي است که تا به حال شنيده بودم:
• عقلانيت نظري: "به معناي متناسب ساختن ميزان دلبستگي و پايبندي به يک عقيده با قوت بينات و شواهدي است که آن عقيده را تاييد مي کنند".
• عقلانيت عملي: "به معناي متناسب ساختن آلات و وسايل و افعال با غايات و اهداف و اغراض است".
2. "شک ورزي، يعني جرات و اقدام به شک در درستي يا نادرستي هر باور يا کاري که کسي يا کساني يا همه کسان آن را درست يا نادرست مي دانند، در همه چيز شک کن" او صيغه همه را کمي محدودتر مي داند و بيان مي کند که "هر چند به فعليت رسيدن اين وظيفه بالقوه (شک کردن، و جالب است که شک کردن را يک وظيف براي روشنفکر مي داند) در گرو پيدايش مسايل نظري يا مشکلات عملي خاصي است" شک ورزي "راه را بر هر گونه جزم و جمود غير عقلاني (dogmatism) مي بندد" و با شرط و محدوديتي که روي آن مي گذارد (پيدايش مسايل نظري خاص يا مشکلات عملي) راه را بر هر گونه شک ورزي مطلق به طوري که نظام امور را به هم ريزد، مي بندد.
3. "نقادي، يعني هيچ کس را تجسم حق يا مجسمه باطل ندانستن و، بنابراين، هيچ باور يا کاري را بيدليل نپذيرفتن يا بيدليل وانزدن". او مفهوم نقادي را به خصوصيات ديگري هم سوق مي دهد و براي نمونه نقادي افکار عمومي را دليلي براي عوامزده (populist) نبودن روشنفکر دانسته و آن را مانع دچار شدن روشنفکر به دو بيماري تعصب (fanaticism) و پيشداوري (prejudice) مي داند و در نهايت، نقادي را محرک روشنفکر براي رسيدن به نوع خاصي از برابري طبلي (egalitarianism) معرفي مي کند.
4. "عدم تعلق به يک ايدئولوژي. نقادي روشنفکر شامل حال خودش هم مي شود. از اين رو، روشنفکر مي کوشد تا از هر گونه خودشيفتگي (narcissism) نيز بپرهيزد و نتيجه پرهيز از خودشيفتگي عدم تعلق به يک ايدئولوژي است". او ايدئولوژيک نينديشيدن را حالتي مي داند که در آن روشنفکر "در باب عقايد يا افعال خود نيز از مطالبه دليل و سنجش عقلي دليل يا ادله، از موضعي ناظرانه، غفلت يا تغافل نورزد".
5. "سعي در جهت کاستن از آثار و نتايج منفي تخصص گرايي." تخصص گرايي و درگيري عميق هر يک از انديشمندان در حوزه علوم خود، باعث نرسيدن يافته هاي آنها به اطلاع بقيه انديشمندان در حوزه هاي ديگر و نيز مردم مي شود. او مي گويد :"آگاهانيدن شهروندان از يافته هاي علمي و فکري دانشمندان ضامن موفقيت مديريت علمي جامعه و شکست مديريت هاي ناشي از جهل، خطا، و سوءنيت است، و کيست که نداند که، در هر جامعه، بيشترين درد و رنجي که مردم مي کشند ناشي از مديريتي است که به سه بيماري جهل، خطا، و سوءنيت دچارند؟"
6. "استفاده از گفتار عاري از ابهام، ايهام، و غموض." اين توانايي در درجه اول براي هر متخصصي يک هنر است تا يک فن. به بياني عمده عامل بي خبري متخصصان رشته هاي مختلف از يافته هاي علمي يکديگر، در درجه اول، و بي خبري مردم عامه از آنها، در درجه دوم، اين است که، هر يک از آنها به زبان فني و تخصصي خود سخن مي گويند. روشنفکر با آشنايي از زبان هر دو طرف وظيفه ساده سازي اين زبان ها را بر عهده دارد.
7. "تمييز مسائل از مسئله نماها": نويسنده معتقد است که قدرتمندان يک جامعه همواره براي منصرف ساختن اذهان شهروندان از مسايل، مشکلات و نابساماني هاي واقعي، که خود در جامعه پديد آورده اند، يک رشته مسائل کاذب در جامعه مطرح کرده و از آنها براي سرپوش گذاشتن بر مشکلات واقعي بهره جسته اند. "روشنفکري که سعي در کاهش درد و رنج هاي واقعي مردم دارد، همواره، بايد مراقب باشد تا در دام نيفتد و شبه مسئله را مسئله نينگارد." (ادامه دارد)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 18:10  توسط مهدی ناصری
|
